ابراهيم عاملي ( موثق )

422

تفسير عاملي ( فارسي )

است و تو رسول اوئى بحقّ . رسول عليه السلام گفت : تو از اينانى آنچه ايشان را بود تو را بود و آنچه بر ايشان بود بر تو بود . گفت : پس براى چيست كه من خطبه كردم با هر يك از اينان كه حاضرند ، لكن اجابت نكردند مرا ؟ و هيچ منع نمىدانم جز زشتى صورت و سياهى رنگ . من در ميان قوم خود حسبى دارم از بنى سليم و پدران من معروفانند الَّا آنكه غلبه كرده است سواد خاليانم . رسول عليه السلام گفت عمرو بن وهب حاضر هست ؟ و او مردى بود از ثقيف و در او صعوبت جانبى و انفه بود . گفتند نه . يا رسول اللَّه . باعرابى گفت تو خانه‌ى او دانى ؟ گفت دانم . گفت : برو بخانه‌ى او در بزن زدنى برفق و چون در سراى شوى سلام كن و بگوى كه رسول دختر تو را به من داد و او دخترى داشت ذات جمال و عقل و عفاف بيامد و در بزد و در بگشادند . چون سواد و دمامت او ديدند كاره شدند . او گفت : رسول عليه السلام دختر تو را به من داد . او را زجر كردند و ردّ كردند ردّى قبيح . مرد برخاست و بيرون آمد چون مرد بيرون آمد دختر گفت اى پدر برو و اين حال بدان اگر پيغمبر عليه السلام مرا به او داده است من راضيم آنچه رسول خداى كرد . تا مرد بر اثر او بيرون آمد او پيش رسول رفته بود و به او شكايت كرده مرد پيش رسول آمد . رسول عليه السلام فرمود يا هذا توئى كه رسول مرا ردّ كردى و زجر ؟ گفت يا رسول اللَّه كردم و بد كردم و استغفر اللَّه براى آنكه مردى غريب بود گمان بردم دروغ ميگويد اكنون اى رسول حكم ما و خانه‌ها و مالها و فرزندان ما تو را است من پناه خداى مىدهم از خشم خدا و خشم رسول خدا . رسول عليه السلام گفت : خيز اى اعرابى كه من دختر او را به تو دادم و با خانه شو . مرد گفت يا رسول اللَّه من مردى غريبم و دست تنگم و شرم دارم دست تهى بخانه‌ى زن رفتن . رسول عليه السلام گفت : بر سه كس از صحابه‌ى من رو و آنچه تو را بايد از ايشان بستان : بر على رو و بر عثمان و بر عبد الرّحمن عوف او بر على آمد . او را صد درم داد ، همچنين از عثمان و عبد الرّحمن عوف او درم بستد و ببازار آمد تا جامه و چيزى كه او را به كار آمد بخرد و به خانه باز شود . منادى